یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

بهترین بابای دنیا روزت مبارک

بابای خوب و مهربونم به اندازه تمام ستاره های دنیا دوستت دارم و روزت مبارک    زیبایی عشق  ،  پاکی صداقت ، اوج مهربانی  و نهایت آرامش  همه و همه در کنار تو برایمان معنی  پیدا می کند . تا ابد دوستت دارم و داریم . اینم یه عالمه بوس از طرف من و مامانی راستی واست یه جوراب خوشمل هم خریدیدم ....  شوخیییییییییییییییییییییی کردیم بابا نترس واست یه کادو خریدیم که امیدواریم ازش خوشت بیاد .   ...
3 خرداد 1392

دندون کرسی

١٨ اردیبهشت 92 ساعت 11 شب موقع دیدن لامیا که هروقت نشون میده دلت میخواد بغلت کنم و قربون صدقت برم توی بغلم داشتم باهات بازی میکردم که وقتی میخندیدی و دهنتو باز میکردی متوجه شدم دو تا دندون بالای کرسی در اوردی و کلی ذوق کردم و به بابا جون گفتم بیا ببینه اونم کلی تعجب کرد که ما متوجه اون نشدیم . مامانی خیلی خوشحالم که تو مثل بعضی از بچه ها که موقع دندون در آوردن تب میکنن و اذیت میشن نیستی . از خدا ممنونم ...
20 ارديبهشت 1392

برگشت به خارک 9 فروردین 92

٩ فروردین ٩٢ بعد از اینکه مرخصی من و بابا جون تموم شد علی رغم میل باطنی مجبور شدیم دوباره برگردیم خونمون . توی راه عمو مجید هم همراهمون بود . اینم عکس های شما توی ١٥ ماهگی که با کلی شیطونی ازت گرفتم . عکس کرفتن هم خودش یه بساطی داره با شماا... اینم عکساتون ...     ...
13 ارديبهشت 1392

دریا

دختر نازم رو واسه اولین بار بردیم دریا البته هنوز آب سرده اما اون واسه خودش کلی توی ماسه خوش گذروند.   ...
23 فروردين 1392

یاسی کچل می شود.

دخمل مامان امروز کچل شدی ........ فکر میکردم خیلی زشت میشی اما خیلی ناز شدی تازه بابا جونی هم به خاطر تو خودشو کچل کرد وقتی بهت گفتم مامانی موهات کو ؟ دستت رو بردی روی سرت وقتی دیدی چیزی توی دستت نمیاد به بالا نگاه کردی و دنبال موهات میگشتی . قربونت بشم که اینقدر ناز شدی   اینم عکس های دخملی من که با هزار تا دردسر ازش گرفتم آخه مگه یه جا آروم میمونه این وروجک شیطونننننننننن بابا جون هم به خاطر دخترش کچل شد....... خودت هم کلی ذوق میکنی و به خودت میگی کچل. اینجا هم که رفتی دنبال گربه بیچاره و هَ میکردی که بترسه که اون از دستت فرار کرد . ...
23 فروردين 1392

سال 1392 مبارک

  دخملی نازم امسال دومین سالی بود که لحظه تحویل سال تو کنارمون بودی . اما امسال به خاطر از دست دادن باباحاجی همه خیلی ناراحت بودن و جای اون کنار سفره تحویل سال خیلییییییی خالی بود. امیدوارم اون دنیا بهترین ها براش باشه .       و واسه همین متاسفانه عکسی از لحظه تحویل سال و عید دیدنی ها نداریم چون بیشتر خونه مادرجون بودیم و نشد . ببخشش دخملم . اما چند تا عکس توی سبزه های حیاط مادرجون ازت  گرفتم که بیچارم کردی با هزار شیطونی ...........................   ...
22 فروردين 1392

سیزده بدر 92

امسال به خاطر کار بابایی مجبور شدیم زودتر از اینکه تعطیلات عید تموم بشه برگردیم خونهواسه همین سیزده بدر امسال رو توی محل کار بابایی به همراه عمو مجید و همکارای بابایی بودیم که کلی هم خوش گذشت البته مثل هر سال نبود و ما هم زود اومدیم خونه اما اینم یه مدلش بود دیگه ..... راستی یکی از همکارای بابایی که تو بهش میگی عمو سعید مرغ شکم پر درست کرده بود که خیلی خوشمزه شده بود .. این یاسی جون در حال آسیب رساندن به طبیعت البته دخترم داره سبزه گره میزنه .... اینم مرغ عمو سعید ...
14 فروردين 1392

وای ییییییییییی یه عالمه کار جدید که نمیدونم کدموش رو بنویسم

چند روزی هست که کلی شیطون وبلا شدی و کلمه های جدید میگی مثلا وقتی پیپی میکنی از میپرسم پیپی کردی میگی پف پف  و اجازه میدی گه نگات کنم اما واسه شستنت کلی باید باهات بازی کنم تا دستت رو زیر شیر اب نگیری که همه جا خیس بشه . یه روز توی آشپزخونه برات غذا درست میکردم گذاشتمت روی کابینت وقتی یه چیزی رو میخوای میگی بده و سرت رو پشت هم  سمت پایین میدی دیدم داری اشاره میکنی به آبمیوه گیری دستی که توی ظرفشویی بود بهت دادمش سیبی که دستت بود رو  گذاشتی روی اون تا مثل من واسه خودت آبمیوه بگیری . از همه جا میری بالا بقول عمو مجید که بهت میگه یاس صخره نورد ، از صندلی میری بالای میز ناهار خوری و داد میزنی به به و اشاره میکنی به ب...
5 اسفند 1391

بابا بزرگ رفت پیش خدا ...

یکشنبه 8 بهمن ماه 91 بهمون زنگ زدن و گفتن که بابا حاجی خیلی حالش بده و ما باید حتما فردا بریم به دیدنش ، خیلی تعجب کردم آخه اون که حالش خوب بود اما مثل اینکه اونا میخواستن یه چیزی رو به ما نگن .تا اینکه عمو قاسم بابای ایمان زنگ زد و گفت فردا حتما بیایید چون بابا بزرگ دیگه پیش ما نیست و رفته پیش خدا . نمیدونستم باید چه جوری به بابایی بگم که ناراحت نشه خیلیییییییییییییییی سخت بود تنهایی توی خارک . تمام روزهای بد که برای باباحاجی یعنی بابای مامان دوباره زنده شد بعد از اون خوشحال بودم که این بابا بزرگ هست اما اونم رفت  پیش اون بابا حاجی ، البته وقتی اون از پیش ما رفت توی هنوز نبودی . بالاخره به بابا جواد گفتم و صبح با پرواز راهی تهران شدیم...
25 بهمن 1391

اولین کفش

الهی مامان قربونت بشه دیروز 30 دی ماه بود که به همراه بابایی رفتیم برات کفش بگیرم اما متاسفانه به خاطر شرایط خارک که فقط یه کفش فروشی داشت مجبور شدیم از بین دو تا کفش پسرونه یکی که یه کم دخترونه بود رو واست بخریم . متاسفانه اون دو تا کفشی رو که مادر جون واسه سیسمونی واست خرید هیچکدوم اندازه وقتی که راه میرفتی نبود و واست کوچیک شده بود . وقتی بابایی توی مغازه کفش رو پات کرد از خوشحالی مثل سرباز ها رژه میرفتی و پاهات رو بلند میکردی که بتونی اون رو ببینی خیلی خوشحال بودی وقتی هم اومدیم خونه تا یک ساعت باهاش بازی میکردی و چسبش رو باز و بسته میکردی اینم عکس کفشت یاسی که با کفشش کلی ذوق کرد الهی مامان فدای خودت و کفشت بشه جیگرم عاشقت...
1 بهمن 1391